حس نوشتن نیست
چون ابری نیست
چون بارشی نیست
،
سالها پیش وقتی بچه تر بودم، از داشته هام تو ذهنم بستر نمیساختم،
اونا رو داشتم و فقط از بودنشون لذت میبردم
ولی تو این روزگار مگر داشته ای برای آدم میمونه؟
همه چیز وهمه کس میره و میره
رفتن قسمت ِ مسافرای جاده ست..
مسافرای وحشت زده و پریشون
.
هیچکس نمیتونه حس منو انکار کنه،ولی میدونم قطعا فراموش شدنم برای خیلیا به خواست خودشون بوده
شاید بیشترین تاثیر توی زندگی رو از یه دوست میگرفتم..
دوستی که حالا نیست،
نمیدونم چرا کشنده ترین جدایی ها، جدایی های ناگهانیه
بدون سوال، بدون جواب
دریغ از یک حرف
دریغ از یه خدانگهدار !
..
نمیدونم آدما تاریخ انقضا دارن یا رابطه هاشون
ولی میدونم خوبیهاشونو راحت تر از بدیهاشون فراموش میکنن
سریعتر
و آسوده تر!
.
کسی که سالها بود و الان نیست..،
خدا به همراهش..
خوب و پاک بود
و حتما هست و خواهد بود
غمخوارم بود، دلدارم بود، من لعنتی هیچی واسش نذاشتم
حالا نیست
دلتنگیش منو کشت
اما مهم نیست
اون خوب باشه هیچی مهم نیست.. :)